آغازی بر یک پایان

بحرالجود
نویسنده : مهاجر - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
 

بسم الله الرحمن الرحیم

داستانهایی از سخاوت عبدالله بن جعفر

« حموی » در کتاب « ثمرات الاوراق » حکایت کرده است که هنگام بیرون آمدن حضرت امام حسن و امام حسین ( علیهما السلام ) و عبدالله بن جعفر از مدینه به قصد حج ، در بین راه از بار و اثاث خود جدا ماندند و دچار گرسنگی و تشنگی شدند ، در این حال به پیرزنی رسیدند که خیمه ای در بیابان زده و گوسفند کوچکی نیز در خیمه داشت . هر سه به نزد آن پیرزن رفتند و از او پرسیدند : آب داری ؟ پیر زن گفت : آری و با اشاره به آن گوسفند ، گفت : شیرش را بدوشید و بنوشید . پرسیدند : غذایی هم داری ؟ پاسخ داد : نه ، تنهاهمین گوسفند را دارم ، اکنون یکی از شما برخیزد و آن را ذبح کند تا من از گوشت آن برای شما غذایی طبخ کنم .

به دستور او عمل کردند و پس از ذبح گوسفند آن را به پیرزن دادند و او از گوشت آن غذایی طبخ کرد و نزد میهمانان آورد . هر سه نفر از آن غذا خورده سیر شدند و تا هنگام خنک شدن هوانزد آن زن ماندند و سپس به سوی مکه راه افتادند . پیش از حرکت به پیرزن گفتند : ما از قبیله قریش هستیم ، هرگاه عبورت به مدینه افتاد نزد ما بیا تا پذیرایی و مهمان نوازی تو را جبران کنیم .

پس از رفتن آنان ، شوهر آن پیرزن آمد و پیرزن ماجرا را نقل کرد . مرد خشمناک شد و او را نهیب زد و گفت : چگونه برای افرادی ناشناس گوسفندی را ذبح می کنی ؟ و به همین اندازه که به تو می گویند که ما افرادی از قبیله قریش هستیم دلت را خوش می کنی ؟ !

این جریان گذشت و این زن و شوهر به فقر و تنگدستی دچار شدند و بناچار حرکت کرده به مدینه آمدند و ازشدت استیصال در مدینه به جمع آوری سرگین شتران و فروختن آن مشغول شدند و از این راه لقمه نانی تهیه می کردند .

از قضا روزی پیرزن از کوچه ای که خانه امام حسن ( علیه السلام ) در آن واقع شده بود عبور می کرد و امام که دمِ در ایستاده بود ، پیرزن را دید و شناخت . سپس داخل منزل شد و غلام خود را به سراغ پیرزن فرستاد و چون به نزد آن حضرت آمد به او فرمود : ای زن ! مرا می شناسی ؟ گفت : نه .

فرمود : من یکی از مهمانان تو هستم که در فلان روز به خیمه تو آمدیم و از ما پذیرایی کردی . پیرزن آن حضرت را شناخت و گفت : آری پدر و مادرم به قربانت !

امام ( علیه السلام ) دستور داد هزار رأس گوسفند برای او خریداری کنند و هزار درهم نیز پول به او داد . سپس او را به نزد برادرش امام حسین ( علیه السلام ) فرستاد و آن حضرت نیز به همان مقدار گوسفند و پول به پیرزن عطا فرمود و او را به همراه غلام خود نزد عبدالله فرستاد و عبدالله پرسید : امام حسن و امام حسین چه اندازه به تو عطا کردند ؟ و چون مقدار آن را دانست به مقدار عطای هر دوی آنها به پیر زن بخشید و پیر زن با شوهر خود با چهار هزار گوسفند و چهار هزار درهم پول به بادیه بازگشتند . ( 1 )

* * *

روزی عبدالله بن جعفر برای سرکشی به مزرعه اش از خانه بیرون رفت . در راه از نخلستانی عبور کرد که غلام سیاهی در آنجا به دیده بانی مشغول بود . عبدالله دید که سه قرص نان برای غلام آوردند و در همان حال سگی پیش غلام آمد ، غلام یک قرص نان را به نزد آن سگ انداخت . سگ آن را خورد و دوباره و سه باره آمد و غلام هر سه قرص نانش را نزد آن سگ انداخت .

عبدالله که این منظره را دید ، از غلام پرسید : جیره غذایی روزانه تو چقدر است ؟ گفت : همین که دیدی .

پرسید : پس چرا همه را به این سگ دادی و او را بر خود مقدّم داشتی ؟

جواب داد : چون در این منطقه سگی وجود ندارد . احتمال می دهم این سگ از راه دور آمده و گرسنه است و من خوش نداشتم او را رد کنم !

عبدالله پرسید : خوب حالا امروز چه کار می کنی ؟

پاسخ داد : امروز را تا فردا به گرسنگی بسر می برم !

عبدالله گفت : براستی که این غلام از من سخاوتمندتر و کریمتر است .

آنگاه نخلستان را از صاحبش خریداری کرد و آن غلام را نیز آزاد کرد و نخلستان را به وی بخشید . ( 1 )

* * *

در کتاب « اغانی » آمده است که مردم مدینه عادت کرده بودند از یکدیگر پول قرض کنند و برای بازپرداخت آن وعده عطای « عبدالله بن جعفر » را بدهند . روزی مردی
مقدار زیادی شکر به مدینه آورد تا بفروشد ولی به کسادی بازار برخورد و نمی دانست چه باید بکند ، تا اینکه شخصی به او گفت : اگر به نزد عبدالله بن جعفر بروی ، او این شکرها را از تو خواهد خرید . شکرفروش نزد عبدالله آمد و حال خود را به او گفت . عبدالله دستور داد شکرها را بیاورند . آنگاه دستور داد چادری بگسترانند و کیسه های شکر را روی آن بریزند و به مردم نیز گفت : هرکه می خواهد از این شکرها ببرد ! مردم هجوم آوردند و هرکس هرچه می توانست برد . وقتی چنان دید به عبدالله گفت : خودم هم چیزی بردارم ؟ گفت : آری . او هم شروع کرد شکرها را در کیسه ها ریخت ، و چون تمام شد عبدالله پرسید : قیمت شکرها چقدر بود ؟ گفت : چهار هزار درهم ! و عبدالله تمام آن چهار هزار درهم را به وی داد . ( 1 )

* * *

زینب دختر امیرالمؤمنین ( علیه السلام ) در خانه چنین مردی که دنیا در نظرش ارزشی نداشت و دارایی خود را برای رفع نیازمندیهای مردم می خواست و بزرگترین لذت و خوشی زندگی خود را در این می دید که با ثروت زیادی که خدا به او عنایت کرده بتواند دل مستمند و مسکینی را به دست آورد و از نیازمندی رفع نیاز و حاجت کند ، زندگی را آغاز کرد .

یا علی مدد


 
comment نظرات ()