آغازی بر یک پایان

يارباماست چه حاجت که زيادت طلبيم
نویسنده : مهاجر - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥
 

بسم ربی الاعلی

سلام بر امام زمانم

فرار از تو می کرده ام تا کنون ؟ از دورانی که خود را شناختم دنبال يک دوست ايده آل می گشتم ، ودر اين ايده آلی ايمان نقش اول را داشت والبته شباهت، واگر نمی يافتم دل به کسی نمی دادم ودرغار تنهايی می ماندم و جستجو می کردم باز ، چند سال پيش يادت می ايد که خواستم تنهاييم را جاودانه کنم وتن به همراهی به کسی بدهم که روحم همراه او نبود وبرای هميشه اين تنهايی را برگزينم ؟ وداشتم می کردم که تو مانعم شدی ، ومن ديدم که تو همراه منی ، اما تورا نديدم . هم ديدم وهم نديدم ، نديدم که يار گم گشته منی ولی ديدم که همراه منی ،

ديروز مادر که از نگاه من همه چيزهايی که من ندارم ودنبالش هستم را دارد برايم می گفت که يک حرفهايی را نه به پدر می گويد ونه به من ! وفقط با خدا می گويد ...

ماعندکم ينفد وماعندالله باق

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد      آنچه خود داشت زبيگانه تمنا می کرد

حالا می فهمم که تمام اين سالها دنبال خودت بوده ام ، وتوهمراه من ومن غايب از تو . فقط می گفتم که ظرف وجوديم کوچک است و تاب دل دادن به خودت وفقط خودت را ندارد ، علی در مقياس وجوديم می خواهم که يار عبادتم شود . غافل از آنکه لقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اول مره ، آن علی که من می خواستم از جنس طلب سيده ام نبود ، برای دل بستن به نا پايداری بود ، جنسش از رنگ تعلق به غير بود ، وشايد مفری از تو در ظاهری که بوی تو می داد.

ربی ! در تمام اين سالها از تو فرار کرده ام ، واکنون می خواهم باور کنم که تنها يار حقيقی خودت هستی ، تنها کسی که جاويد است وبامرام ، می شود بی هيچ دلهره ای از آينده به او دل دادو اعتماد کرد ،محبوب ازلی وابدی ، دستان ناتوانم را بگير ! می دانم که تحمل اين بار را ندارم ، سخت مرحله ای است وقول نمی دهم سر حرفم بمانم ، مگر آنکه خودت ياريم کنی ، يار من ورفيق دايمی ام می شوی ؟ لبيکت را می شنوم ، پس کمکم کن ! انی اعيذک .

يا علی مدد


 
comment نظرات ()