آغازی بر یک پایان

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی×که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
نویسنده : مهاجر - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
 

بسم الله الرحمن الرحیم

در «بحار الانوار» طبع‌ حروفی‌، ج‌ 42، ص‌ 196 به‌ نقل‌ از «بصآئر الدّرجات‌» ص‌ 24 با سند متّصل‌ خود از بعضی‌ از اصحاب‌ أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ نقل‌ کرده‌ است‌ که‌:

عبدالرّحمن‌ بن‌ ملجم‌ مرادی‌ با جماعتی‌ از مسافرین‌ و وافدین‌ مصر در کوفه‌ وارد شد، و آنها را محمّد بن‌ أبی‌بکر (ره‌) فرستاده‌، و نامۀ معرّفی‌ آن‌ مسافرین‌ و وافدین‌ در دست‌ عبدالرّحمن‌ بود. چون‌ آن‌ حضرت‌ نامه‌ را قرائت‌ میکرد و مرورش‌ به‌ نام‌ عبدالرّحمن‌ بن‌ ملجم‌ افتاد، فرمود: تو عبدالرّحمانی‌؟ خدا لعنت‌ کند عبدالرّحمن‌ را! عرض‌ کرد: بلی‌ ای‌ امیر مؤمنان‌! من‌ عبدالرّحمن‌ هستم‌! سوگند بخدا ای‌ أمیرمؤمنان‌ من‌ تو را دوست‌ دارم‌!

حضرت‌ فرمود: سوگند بخدا که‌ مرا دوست‌ نداری‌! حضرت‌ این‌ عبارت‌ را سه‌ بار تکرار کرد.

ابن‌ ملجم‌ گفت‌: ای‌ امیر مؤمنان‌! من‌ سه‌ بار سوگند میخورم‌ که‌ تو را دوست‌ دارم‌؛ آیا تو هم‌ سه‌ مرتبه‌ سوگند یاد میکنی‌ که‌ من‌ تو را دوست‌ ندارم‌؟

حضرت‌ فرمود: وای‌ بر تو! خداوند ارواح‌ را دو هزار سال‌ قبل‌ از اجساد خلق‌ کرده‌ است‌، و قبل‌ از خلق‌ اجساد، ارواح‌ را در هوا مسکن‌ داده‌ است‌. آن‌ ارواحی‌ که‌ در آنجا با هم‌ آشنا بودند در دنیا هم‌ با هم‌ انس‌ و الفت‌ دارند، و آن‌ ارواحی‌ که‌ در آنجا از هم‌ بیگانه‌ بودند در اینجا هم‌ اختلاف‌ دارند؛ و روح‌ من‌ روح‌ تو را اصلاً نمی‌شناسد!

و چون‌ ابن‌ ملجم‌ بیرون‌ رفت‌ حضرت‌ فرمود: اگر دوست‌ دارید قاتل‌ مرا ببینید، او را ببینید. بعضی‌ از مردم‌ گفتند: آیا او را نمی‌کشی‌؟ یا آیا ما او را نکشیم‌؟ فرمود: سخن‌ از این‌ کلام‌ شما شگفت‌انگیزتر نیست‌؛ آیا شما مرا امر می‌کنید که‌ قاتل‌ خود را بکشم‌؟!

یا علی مدد


 
comment نظرات ()