آغازی بر یک پایان

عیسی دمی خدا بفرستاد و ...
نویسنده : مهاجر - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

هوالمحبوب

درست وقتی که سنگینی بار هرچی غمه را از تو دلت بر می داره با نفس حیدریش، و بی خیالت می کنه از غم دنیای دنی ، نهیبی بهت می زنه " از کسی که جز حیات دنیا نمی خواهد روی گردان " و از خواب می پروندت ... و درست موقعی که احساس سبکی می کنی از فکر چه کنمهای این ور ،... و برات می شه مصداق

 "بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود        عیسی دمی خدا بفرستاد وبر گرفت"

چند لحظه بعد ...

بار غم سنگینی توی دلت میاد، غم یک هجران به وصل نرسیده، غم یک پیمان شکسته شده ، غم دوری از کسی که از رگ گردن بهت نزدیک تره ، غم چشمهای غریب و نگران منتظری که با اندوه ورق خوردن بی ثمر برگه های عمرت را با امضای دعا و استغفار پدرانه اش بدرقه می کنه ...

شک نکن ! این نسیم فاطمیه است که می وزه و این همون قافله کوچک فاطمی است که امسال هم شبانه برای بیعت گرفتن با علی درب خونه دلت را زده ،

مادر! تو ناامید نمیشی ، من آدم !

مادر! فقط تو می تونی این بچه نا خلف را با ناله شبت به صلاح بکشونی ، ببین پسرت منتظره ، به غربتش قسمت می دم کار را یک سره کنی ،

 

مدد زغیر تو ننگ است یا علی مددی      دلم برای تو تنگ است یا علی مددی

 

دوای زخم سینه ، کی میاییم ؟

یا علی مدد

 


 
comment نظرات ()