آغازی بر یک پایان

عجله
نویسنده : مهاجر - ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهداء والصدیقین

امام على (علیه السلام):
لا تَطْلُبْ سُرعَةَ العَمَلِ و اطْلُبْ تَجوِیدَهُ؛ فإنَّ الناسَ لا یَسألُونَ: فی کَم فَرَغَ مِنَ العَمَلِ، إنّما یَسألُونَ عَنْ جَوْدَةِ صَنعَتِهِ.
در پی سرعت عمل مباش، بلکه به دنبال خوب انجام دادن آن باش، زیرا مردم نمی پرسند در چه مدت کار را به سرانجام رساند، بلکه از کیفیت انجام آن می پرسند.

Don’t regard the action’s speed but follow the good performance of a task, for people don’t ask how long it does take but rather they ask about its quality.
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 20، ص267

یا علی مدد

 
comment نظرات ()
 
از سید مرتضی به سید رضا ...
نویسنده : مهاجر - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهداء والصدیقین

ای کاش می شد تا تو را در مامن گمنامیت رها کنیم و بگذریم که تو اینچنین میخواستی .اما ای عزیز اجر تو در کتمان کردن است و اجر ما در افشا کردن تا تاریخ در افق وجود تو قله های بلند تکامل انسانی را ببیند .

سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی

یا علی مدد


 
comment نظرات ()
 
فرق مادر شهید با تمام مادران دیگر زمین
نویسنده : مهاجر - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهداء والصدیقین

فرق مادر شهید با تمام مادران دیگر زمین خلاصه می شود در این

مادر شهید بیش از آن که مادر شهید می شود، شهید می شود

یا علی مدد

 


 
comment نظرات ()
 
بحرالجود
نویسنده : مهاجر - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
 

بسم الله الرحمن الرحیم

داستانهایی از سخاوت عبدالله بن جعفر

« حموی » در کتاب « ثمرات الاوراق » حکایت کرده است که هنگام بیرون آمدن حضرت امام حسن و امام حسین ( علیهما السلام ) و عبدالله بن جعفر از مدینه به قصد حج ، در بین راه از بار و اثاث خود جدا ماندند و دچار گرسنگی و تشنگی شدند ، در این حال به پیرزنی رسیدند که خیمه ای در بیابان زده و گوسفند کوچکی نیز در خیمه داشت . هر سه به نزد آن پیرزن رفتند و از او پرسیدند : آب داری ؟ پیر زن گفت : آری و با اشاره به آن گوسفند ، گفت : شیرش را بدوشید و بنوشید . پرسیدند : غذایی هم داری ؟ پاسخ داد : نه ، تنهاهمین گوسفند را دارم ، اکنون یکی از شما برخیزد و آن را ذبح کند تا من از گوشت آن برای شما غذایی طبخ کنم .

به دستور او عمل کردند و پس از ذبح گوسفند آن را به پیرزن دادند و او از گوشت آن غذایی طبخ کرد و نزد میهمانان آورد . هر سه نفر از آن غذا خورده سیر شدند و تا هنگام خنک شدن هوانزد آن زن ماندند و سپس به سوی مکه راه افتادند . پیش از حرکت به پیرزن گفتند : ما از قبیله قریش هستیم ، هرگاه عبورت به مدینه افتاد نزد ما بیا تا پذیرایی و مهمان نوازی تو را جبران کنیم .

پس از رفتن آنان ، شوهر آن پیرزن آمد و پیرزن ماجرا را نقل کرد . مرد خشمناک شد و او را نهیب زد و گفت : چگونه برای افرادی ناشناس گوسفندی را ذبح می کنی ؟ و به همین اندازه که به تو می گویند که ما افرادی از قبیله قریش هستیم دلت را خوش می کنی ؟ !

این جریان گذشت و این زن و شوهر به فقر و تنگدستی دچار شدند و بناچار حرکت کرده به مدینه آمدند و ازشدت استیصال در مدینه به جمع آوری سرگین شتران و فروختن آن مشغول شدند و از این راه لقمه نانی تهیه می کردند .

از قضا روزی پیرزن از کوچه ای که خانه امام حسن ( علیه السلام ) در آن واقع شده بود عبور می کرد و امام که دمِ در ایستاده بود ، پیرزن را دید و شناخت . سپس داخل منزل شد و غلام خود را به سراغ پیرزن فرستاد و چون به نزد آن حضرت آمد به او فرمود : ای زن ! مرا می شناسی ؟ گفت : نه .

فرمود : من یکی از مهمانان تو هستم که در فلان روز به خیمه تو آمدیم و از ما پذیرایی کردی . پیرزن آن حضرت را شناخت و گفت : آری پدر و مادرم به قربانت !

امام ( علیه السلام ) دستور داد هزار رأس گوسفند برای او خریداری کنند و هزار درهم نیز پول به او داد . سپس او را به نزد برادرش امام حسین ( علیه السلام ) فرستاد و آن حضرت نیز به همان مقدار گوسفند و پول به پیرزن عطا فرمود و او را به همراه غلام خود نزد عبدالله فرستاد و عبدالله پرسید : امام حسن و امام حسین چه اندازه به تو عطا کردند ؟ و چون مقدار آن را دانست به مقدار عطای هر دوی آنها به پیر زن بخشید و پیر زن با شوهر خود با چهار هزار گوسفند و چهار هزار درهم پول به بادیه بازگشتند . ( 1 )

* * *

روزی عبدالله بن جعفر برای سرکشی به مزرعه اش از خانه بیرون رفت . در راه از نخلستانی عبور کرد که غلام سیاهی در آنجا به دیده بانی مشغول بود . عبدالله دید که سه قرص نان برای غلام آوردند و در همان حال سگی پیش غلام آمد ، غلام یک قرص نان را به نزد آن سگ انداخت . سگ آن را خورد و دوباره و سه باره آمد و غلام هر سه قرص نانش را نزد آن سگ انداخت .

عبدالله که این منظره را دید ، از غلام پرسید : جیره غذایی روزانه تو چقدر است ؟ گفت : همین که دیدی .

پرسید : پس چرا همه را به این سگ دادی و او را بر خود مقدّم داشتی ؟

جواب داد : چون در این منطقه سگی وجود ندارد . احتمال می دهم این سگ از راه دور آمده و گرسنه است و من خوش نداشتم او را رد کنم !

عبدالله پرسید : خوب حالا امروز چه کار می کنی ؟

پاسخ داد : امروز را تا فردا به گرسنگی بسر می برم !

عبدالله گفت : براستی که این غلام از من سخاوتمندتر و کریمتر است .

آنگاه نخلستان را از صاحبش خریداری کرد و آن غلام را نیز آزاد کرد و نخلستان را به وی بخشید . ( 1 )

* * *

در کتاب « اغانی » آمده است که مردم مدینه عادت کرده بودند از یکدیگر پول قرض کنند و برای بازپرداخت آن وعده عطای « عبدالله بن جعفر » را بدهند . روزی مردی
مقدار زیادی شکر به مدینه آورد تا بفروشد ولی به کسادی بازار برخورد و نمی دانست چه باید بکند ، تا اینکه شخصی به او گفت : اگر به نزد عبدالله بن جعفر بروی ، او این شکرها را از تو خواهد خرید . شکرفروش نزد عبدالله آمد و حال خود را به او گفت . عبدالله دستور داد شکرها را بیاورند . آنگاه دستور داد چادری بگسترانند و کیسه های شکر را روی آن بریزند و به مردم نیز گفت : هرکه می خواهد از این شکرها ببرد ! مردم هجوم آوردند و هرکس هرچه می توانست برد . وقتی چنان دید به عبدالله گفت : خودم هم چیزی بردارم ؟ گفت : آری . او هم شروع کرد شکرها را در کیسه ها ریخت ، و چون تمام شد عبدالله پرسید : قیمت شکرها چقدر بود ؟ گفت : چهار هزار درهم ! و عبدالله تمام آن چهار هزار درهم را به وی داد . ( 1 )

* * *

زینب دختر امیرالمؤمنین ( علیه السلام ) در خانه چنین مردی که دنیا در نظرش ارزشی نداشت و دارایی خود را برای رفع نیازمندیهای مردم می خواست و بزرگترین لذت و خوشی زندگی خود را در این می دید که با ثروت زیادی که خدا به او عنایت کرده بتواند دل مستمند و مسکینی را به دست آورد و از نیازمندی رفع نیاز و حاجت کند ، زندگی را آغاز کرد .

یا علی مدد


 
comment نظرات ()
 
یا شهید و یا شاهد
نویسنده : مهاجر - ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩
 

بسم ربناالشهید

اسقنی یا ساقی

یا علی مدد


 
comment نظرات ()