آغازی بر یک پایان

و احببت ان اعرف ....
نویسنده : مهاجر - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهداءوالصدیقین

وصیتنامه‌ای از شهید مصطفی چمران خطاب به امام موسی صدر 

این وصیتنامه در 29 خرداد سال 1355 تنظیم گردیده است؛ یعنی در سیاه‌ترین روزهای جنگ داخلی لبنان، که از یکسو نیروهای فلسطینی و احزاب چپ لبنان با سوریه درگیر شده بودند؛ و از سوی دیگر احزاب دست راستی و در رأس آنها فالانژیستها، با سوءاستفاده از غفلت جبهه ملی و اسلامی لبنان، مناطق آنان را مورد هجوم قرار داده بودند. در چنین روزهایی که از آنها به عنوان دومین دوره جنگ داخلی نام برده می شود، امام صدر به دکتر چمران مأموریت داد تا برای سازماندهی مقاومت شیعیان، راهی شهرک نبعه گردد. و این وصیتنامه قبل از عزیمت تنظیم گردید.



وصیت می کنم …

وصیت می‌کنم به کسی که او را بیش از حد دوست می‌دارم! به معبودم ! به معشوقم ! به امام موسی صدر! کسی که او را مظهر علی می‌دانم! او را وارث حسین می‌خوانم! کسی که رمز طایفه شیعه، و افتخار آن، و نماینده هزار و چهار صد سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختی، حق طلبی و بالأخره شهادت است! آری به امام موسی وصیت می‌کنم …

برای مرگ آماده شده‌ام و این امری است طبیعی که مدتهاست با آن آشنا شده ام. ولی برای اولین بار وصیت میکنم. خوشحالم که در چنین راهی به شهادت می رسم. خوشحالم که از عالم و ما فیها بریده‌ام. همه چیز را ترک گفته ام. علایق را زیر پا گذاشته ام. قید و بندها را پاره کرده‌ام. دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت میروم.

از اینکه به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشکلاتی سخت دست به گریبان بوده‌ام، متأسف نیستم. از اینکه آمریکا را ترک گفتم، از اینکه دنیای لذات و راحت طلبی را پشت سر گذاشتم، از اینکه دنیای علم را فراموش کردم، از اینکه از همه زیبائیها و خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشته‌ام، متأسف نیستم …

از آن دنیای مادی و راحت طلبی گذشتم و به دنیای درد، محرومیت، رنج، شکست، اتهام، فقر و تنهایی قدم گذاشتم. با محرومیت همنشین شدم. با دردمندان و شکسته دلان هم آواز گشتم.

از دنیای سرمایه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومین و مظلومین وارد شدم. با تمام این احوال متأسف نیستم …


تو ای محبوب من، دنیایی جدید به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش کند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهای بی‌نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زیر پا بگذارم و ارزشهای الهی را به همگان عرضه کنم، تا راهی جدید و قوی و الهی بنمایانم، تا مظهر باشم، تا عشق شوم، تا نور گردم، از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم، تا دیگر خود را نبینم و خود را نخواهم، جز محبوب کسی را نبینم، جز عشق و فداکاری طریقی نگزینم، تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قید و بندهی مادی آزاد شوم…

تو ای محبوب من رمز طایفه ای، و درد و رنج هزار و چهار صد ساله را به دوش می کشی، اتهام و تهمت و هجوم و نفرین و ناسزای هزار و چهار صد سال را همچنان تحمل می‌کنی، کینه‌های گذشته و دشمنی‌های تاریخی و حقد و حسدهای جهان سوز را بر جان می‌پذیری، تو فداکاری می‌کنی، تو از همه چیز خود می‌گذری، تو حیات و هستی خود را فدای هدف و اجتماع انسانها می‌کنی، و دشمنانت در عوض دشنام می‌دهند و خیانت می‌کنند، به تو تهمتهای دروغ می‌زنند و مردم جاهل را بر تو می‌شورانند، و تو ای امام لحظه‌ای از حق منحرف نمی‌شوی و عمل به مثل انجام نمی‌دهی و همچون کوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوی حقیقت و کمال و قدم بر می‌داری، از این نظر تو نماینده علی (ع) و وارث حسینی… و من افتخار می‌کنم که در رکابت مبارزه می‌کنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت می نوشم…

ای محبوب من، آخر تو مرا نشناختی!

زیرا حجب و حیا مانع آن بود که من خود را به تو بنمایانم، یا از عشق سخن برانم یا از سوز درونی خود بازگو کنم…

اما من، منی که وصیت می‌کنم، منی که تو را دوست می‌دارم… آدم ساده ای نیستم! من خدای عشق و پرستشم، من نماینده‌ی حق و مظهر فداکاری و گذشت و تواضع و فعالیت و مبارزه‌ام، آتشفشان درون من کافیست که هر دنیایی را بسوزاند، آتش عشق من به حدی است که قادر است هر دل سنگی را آب کند، فداکاری من به اندازه ای است که کمتر کسی در زندگی به آن درجه رسیده است …

به سه خصلت ممتاز شده‌ام:

1. عشق که از سخنم و نگاهم و دستم و حرکاتم و حیات و مماتم می‌بارد. در آتش عشق می‌سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی‌شناسم. در زندگی جز عشق نمی‌خواهم، و جز به عشق زنده نیستم.

2. فقر که از قید همه چیز آزاد و بی‌نیازم. و اگر آسمان و زمین را به من ارزانی کنند، تأثیری در من نمی‌کند.

3. تنهایی که مرا به عرفان اتصال می‌دهد. مرا با محرومیت آشنا می کند. کسی که محتاج عشق است، در دنیای تنهایی با محرومیتِ عشق می سوزد. جز خدا کسی نمی تواند انیس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشکهای او را پاک نخواهند کرد. جز کوههای بلند راز و نیازهای او را نخواهند شنید و جز مرغ سحر ناله های صبحگاه او را حس نخواهند کرد. به دنبال انسانی می‌گردد تا او را بپرستد یا به او عشق بورزد. ولی هر چه بیشتر می‌گردد، کمتر می‌یابد …

کسی که وصیت می‌کند آدم ساده ای نیست. بزرگترین مقامات علمی را گذرانده، سردی و گرمی روزگار را چشیده، از زیباترین و شدیدترین عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگی میوه چیده، از هر چه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده، و در اوج کمال و دارایی همه چیز خود را رها کرده و به خاطر هدفی مقدس، زندگی دردآلود و اشکبار و شهادت را قبول کرده است.

آری ای محبوب من، یک چنین کسی با تو وصیت می‌کند …




وصیت من درباره‌ی مال و منال نیست. زیرا می‌دانی که چیزی ندارم، و آنچه دارم متعلق به تو و حرکت و مؤسسه است. از آنچه به دست من رسیده، به خاطر احتیاجات شخصی چیزی بر نداشته‌ام. جز زندگی درویشانه چیزی نخواسته‌ام. حتی زن و بچه‌ها و پدر و مادر نیز از من چیزی دریافت نکرده‌اند. آنجا که سر تا پای وجودم برای تو و حرکت باشد، معلوم است که مایملک من نیز متعلق به تو است.

وصیت من درباره‌ی قرض و دین نیست. مدیون کسی نیستم، در حالی که به دیگران زیاد قرض داده‌ام. به کسی بدی نکرده ام. در زندگی خود جز محبت، فداکاری، تواضع و احترام نبوده‌ام. از این نظر نیز به کسی مدیون نیستم …

آری وصیت من درباره‌ی این چیزها نیست …

وصیت من درباره‌ی عشق و حیات و وظیفه است …

احساس می‌کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسیده است و دیگر فرصتی ندارم که به تو سفارش کنم. وصیت می‌کنم، وقتی که جانم را بر کف دستم گذاشته‌ام، و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع کنم و دیگر تو را نبینم…

تو را دوست می‌دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا به کسی احتیاج ندارم. حتی گاهگاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی‌نیازی می کنم … از او چیزی نمی‌طلبم و احساس احتیاج نمی‌کنم. چیزی نمی‌خواهم، گله‌ای نمی‌کنم و آرزوئی ندارم. عشق من به خاطر آن است که تو شایسته‌ی عشق و محبتی، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا میدانم. همچنانکه خدای را می‌پرستم و عشق می‌ورزم، به تو نیز که نماینده او در زمینی عشق می‌ورزم. و این عشق ورزیدن همچون نفس کشیدن برای من طبیعی است …

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته‌ام. عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می‌آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می‌کند، مرا از خودخواهی وخودبینیی رهاند، دنیای دیگری حس می‌کنم، در عالم وجود محو می‌شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده‌ای زیبابین پیدا می‌کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره‌ی دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می‌ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می‌برند … اینها همه و همه از تجلیات عشق است …

به خاطر عشق است که فداکاری می‌کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می‌نگرم و ابعاد دیگری را می‌یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می‌بینم و زیبائی را می‌پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می‌کنم، او را می‌پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می‌کنم …

می‌دانم که در این دنیا به عده‌ی زیادی محبت کرده‌ام، حتی عشق ورزیده‌ام، ولی جواب بدی دیده‌ام. عشق را به ضعف تعبیر می‌کنند و به قول خودشان زرنگی کرده از محبت سوءاستفاده می‌نمایند!

اما این بی‌خبران نمی‌دانند که از چه نعمت بزرگی که عشق و محبت است، محرومند. نمی‌دانند که بزرگترین ابعاد زندگی را درک نکرده‌اند. نمی‌دانند که زرنگی آنها جز افلاس و بدبختی و مذلت چیزی نیست …

و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم که محبت خویش را از کسی دریغ کنم. حتی اگر آن کس محبت مرا درک نکند و به خیال خود سؤاستفاده نماید. من بزرگتر از آنم که به خاطر پاداش محبت کنم، یا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود می‌سوزم و لذت می‌برم. این لذت بزرگترین پاداشی است که ممکن است در جواب عشق من به حساب آید …

می‌دانم که تو هم ای محبوب من، در دریای عشق شنا می‌کنی. انسانها را دوست می‌داری. به همه بی‌دریغ محبت می‌کنی. و چه زیادند آنها که از این محبت سوءاستفاده می‌کنند. حتی تو را به تمسخر می‌گیرند و به خیال خود تو را گول می‌زنند … تو اینها را می‌دانی ولی در روش خود کوچکترین تغییری نمی‌دهی … زیرا مقام تو بزرگتر از آن است که تحت تأثیر دیگران عشق بورزی و محبت کنی. عشق تو فطری است. همچون آفتاب بر همه جا می‌تابی و همچون باران بر چمن و شوره‌زار می‌باری و تحت تأثیر انعکاس سنگدلان قرار نمی‌گیری …

درود آتشین من به روح بلند تو باد که از محدوده‌ی تنگ و باریک خودبینی و خودخواهی بیرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست.

عشق سوزان من فدای عشقت باد، که بزرگترین و زیباترین مشخصه‌ی وجود توست، و ارزنده‌ترین چیزی است که مرا جذب تو کرده است، و مقدس‌ترین خصیصه‌ای است که در میزان الهی به حساب می‌آید …
یا علی مدد

 
comment نظرات ()
 
خدایا ...
نویسنده : مهاجر - ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
 

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا مرا عقلى کامل ، تصمیمى نافذ، خردى برتر، دلى پاک، دانشى فراوان و ادبى والا روزى کن و تمام اینها را به سود من قرار ده نه به زیانم،اى مهربان‏ترین مهربانان.

 غرر الحکم، ح 3813

یا علی مدد

 

 


 
comment نظرات ()
 
عبرتهای تاریخ ...
نویسنده : مهاجر - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
 

بسم الله الرحمن الرحیم

مساله این است : یا با حق باش یا هرچه خواهی باش ..........

پس از عاشورا ....

1ـ فاجعه حرّه

در سال 62 هـ . یعنی سال بعد از واقعۀ کربلا هیئتی از مردم مدینه به شام رفتند و از نزدیک دیدند که یزید علناً به شرابخواری و قمار و ساز و ضرب و دیگر اعمال زشت مشغول است، و کوچک‌ترین ترتیب اثری به احکام اسلامی نمی‌دهد. آن‌ها در بازگشت با عبدالله پسر حنظله غسیل الملائکه بیعت نمودند و بر ضد یزید قیام کردند و عثمان بن محمد بن ابی سفیان را با مروان حکم و سایر امویان از مدینه بیرون کردند و به طور آشکار یزید را لعنت نمودند و گفتند کسی که قاتل فرزندان پیغمبر و قاطع محارم و تارک نماز و شارب خمر است لیاقت خلافت ندارد. سپس درب زندان را شکستند و زندانیان سیاسی را آزاد کردند.

سران بنی امیه زنان و دختران خود را به منزل امام زین العابدین (علیه السلام) فرستادند که می‌دانستند فقط در آنجا مصون خواهند ماند و خود گریختند. امام زین العابدین هم آن‌ها را همراه اهل بیت خود روانه یَنْبُع کرد که سی فرسخی مدینه است.

چون خبر قیام اهل مدینه به یزید رسید، از عبیدالله زیاد خواست عهده‌دار سرکوبی اهل مدینه شود ولی او گفت همان جنایت کربلا برای او و خاندانش کافی است و عذر خواست.

یزید، مسلم بن عقبه پیرمرد مسلول شصت ساله را که از تبه کاران سنگدل بود با شصت هزار سپاه شامی که بوئی از مسلمانی نبرده بودند، روانه مدینه نمود. این لشکر در سنگستان خارج مدینه که به آن حَرَّه می‌گویند با انقلابیون مدینه مصاف دادند. انقلابیون مردانه جنگیدند ولی چون دو لشکر کاملاً نا برابر بودند سرانجام شکست خوردند و عبدالله رهبر قیام کشته شد.

لشکریان شام به مدینه آمدند و تا سه روز به دستور مسلم بن عقبه که به واسطۀ این خونریزی عظیم به وی لقب "مسرف" دادند، به کشتار مردم و غارت اموال و هتک نوامیس اهل مدینه اشتغال داشتند. و فقط کسانی از مرد و زن سالم ماندند که به خانۀ امام زین العابدین پناه بردند.

مدائنی مورخ اقدم روایت نموده که بعد از واقعۀ حَرَّه هزار زن بی‌شوهر، بچۀ نا مشروع زائید و آن‌ها را اولاد حَرَّه نامیدند، و به قولی ده هزار زن گفته‌اند.

آن ها پاس احترام حرم مطهر پیغمبر را هم نگاه نداشتند و با اسباب خود وارد روضه منوره رسول خدا شدند و به کشتار مردمی که به آن جا پناه برده بودند پرداختند. تعداد مقتولین را تا ده هزار نفر نوشته‌اند، که هفتصد تن از سرشناسان قریش و مهاجر و انصار در میان آن‌ها بودند. دو تن از اولاد ابو طالب نیز به اسامی ابو بکر بن عبدالله بن جعفر عون اصغر بن عبدالله بن جعفر برادر عون اکبر طیار، و که از شهدای کربلاست نیز بقتل رسیدند مادر عون اصغر جمانه دختر مُسیّب نَجِیه است که از تَوّابین بود و با سلیمان بن صرد خزاعی بر ضد عبیدالله زیاد قیام کرد و در عین ورده کشته شد. به گفتۀ مسعودی غیر از اولاد عبدالمطلب، فضل بن عباس بن ربیعه بن حارث بن عبدالمطلب و حمزه بن نوفل بن حارث، و عباس بن ابو لهب نیز به قتل رسیدند.

مردم مدینه و همین چند تن از بنی هاشم که به دفاع از امام حسین برنخاستند، و آسایش را بر خطر قیام با آن حضرت برگزیدند، سر انجام در شهر خود و کنار زن و فرزند خویش با ذلت و خواری کشته شد! اینجاست که معنی "مرگ شرافتمندانه به از زندگی با ذلت و خواری است" به خوبی نمایان می‌گردد. این جریمه‌ای بود که مردم مدینه با سکوت خود در مقابل مظالم یزید پلید پرداختند.

  2ـ فاجعه هتک حرمت کعبه

مسلم بن عقبه سپس عازم مکه گردید، که به واسطۀ قیام عبدالله بن زبیر و حمایت مردم مکه از این قیام در تصرف او بود. ولی در بین راه مسلم درگذشت. یزید به جای او حسین بن نمیر را امیر لشکر کرد. سپاه شام شهر مکه را محاصره کردند، و در بلندی‌های آن منجنیق نصب نمودند و خانه‌های مردم و مسجد الحرام را با سنگ و نفت که پارچه‌ها را آغشته به آن می‌نمودند در هم کوبیدند و طعمه حریق ساختند، به طوری که کعبه قبلۀ مسلمین به کلی سوخت و دیوارهای آن فرو ریخت و منهدم شد.

عبدالله بن زبیر و مختار بن ابی عبید ثقفی به مسجد الحرام پناه برده بودند. لشکر حُسین بن نُمَیر تا سال 64 همچنان مکه را در محاصره داشتند و با مکیان به سرکردگی عبدالله بن زبیر می‌جنگیدند و در آن میان بسیاری کشته شدند، و خانه‌ها ویران و اموال زیادی تلف شد. تا اینکه یزید بن معاویه در سال 64 مرد و لشکر شام مکه را رها کردند و به شام بازگشتند. ولی اهل مکه از این خطر که شاید جریمۀ سکوت خود در برابر طواغیت بود،‌رهایی نیافتند و در سال 72 هـ . عبدالملک مروان، حجاج بن یوسف را با لشکری به مکه فرستاد و او بار دیگر شهر مسجد الحرام را محاصره نمود و با پرتاب سنگ به وسیلۀ منجنیق که از کوه ابو قُبَیس یعنی مرتفع‌ترین نقطۀ مکه رها می‌شد، دیوار مسجد الحرام را تخریب کرد و عبدالله زبیر را کشت و سرش را از تن جدا نمود و برای عبد الملک فرستاد و تنش را واژگونه به دار زد.

 


 
comment نظرات ()
 
هرچه باد باد ... الهی اخرج حب الدنیا من قلبی ...
نویسنده : مهاجر - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩
 

بسم الله الرحمن الرحیم

لحظات تاریخ ساز خواص

عبدالله ابن عباس

 


سخن گفتن درباره خطاى بزرگانى که عمر خود را به عبادت ، جهاد و نشر علم و معرفت گذرانده اند، بس دشوار و ناگوار است . اما از آن جا که خطاى بزرگان ، همچون خودشان بزرگ است و پرتو آن ، جامعه را فرا مى گیرد؛ بناچار در کنار خوبیها، ذکر آن براى عبرت آموزى مردم ، لازم و ضرورى است .از میان خواص طرفدار حق که بر برهه اى حساس و تاریخ ساز، صفحه هاى تاریخ را رقم زده اند، یکى پسرعموى رسول گرامى اسلام و امیرالمومنین على علیه السلام است . پسرعمویى عالم ، سیاس ، مومن ، آگاه به زمان و زیرک بود. مردى که پیامبر در حق او دعا کرد تا بر تاویل قرآن توانا شود.

مردى که براى اثبات حق ولایت على علیه السلام بارها در برابر خلفا ایستاد و به بحث و مهاجه پرداخت . مردى که تا زنده بود، به پیروى از اهل بیت علیه السلام مشغول بود و خاندانش را در جبهه آنان مجتمع کرد. مردى که بازوى تواناى امیرالمومنین در دوران خلافتش بود و امین اسرارش ؛ مردى که در جمل ، در رکاب على علیه السلام جنگید و در صفین پرچمدار مبارزه با گمراهان شامى بود.

مردى که با زبان فصیح و نکته گوى خود، بارها به نمایندگانى از امیرالمومنین على علیه السلام با خوارج مهاجه کرد و گروه هاى زیادى را به مسیر حق هدایت نمود.
مردى که در نهروان ، در کنار پسرعمویش ، پوزه فریب خوردگان خوارج را بر خاک مالید و از سوى امیرالمومنین على علیه السلام فرمان حکومت بزرگترین شهر مرزهاى جنوبى حکومت اسلامى یعنى بصره را در دست داشت ؛ یعنى عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب .

ابن عباس
مفسر و راوى بسیارى از سخنان رسول خدا و مورد ثقه از سوى فریقین ، در آغاز خلافت على علیه السلام و پس از جنگ جمل ؛ از سوى امام ، حکومت بصره را در اختیار گرفت . موقعیت خاص بصره از حیث وسعت سرزمین و جمعیت ، بویژه پس از آن که دو گروه از مسلمین ، در جنگ خانمانسوز، در کناره آن به جنگى تلخ پرداختند و عفریت تفرقه و کینه در دل اهل آن پخش شد، اقتضا داشت که امام مردى از اهل خود را که از هر جهت توانا بود، حاکم آن دیار کند.
ابن عباس در بصره ، با کیاست و زیرکى خاص خود، کارها را سامان داد و با زبان پر جاذبه و سخنان عالمانه اش ، مردم را پیرامون حقیقت مجتمع کرد؛ گرچه گاهى نیز از حدود خود فراتر مى رفت و امام او را آگاه مى نمود.
آن جا که بنى تمیم را آزار داد و امام به وى نوشت :
ابوالعباس مدارا کن ... و سعى کن حسن ظن من نسبت به تو پایدار بماند و نظرم درباره تو دگرگون نشود.
امام در حق عبدالله ، نیکخواه و مشفق بود. او را نصیحت و پند مى کرد و بخشى از گنجینه عالم و نصایحش را نثار او مى نمود. از آن جمله اند سخنان زیر:
اما بعد، انسان گاهى مسرور مى شود به خاطر رسیدن به چیزى که هرگز از دستش نمى رفت ... خوشحالى تو باید از چیزى باشد که در طریق آخرت نائل شده اى و تاسف تو باید از امورى باشد که مربوط به آخرت است و از دست داده اى ، به آنچه از دنیا مى رسى ، آن قدر خوشحال مباش و آنچه را از دست مى دهى ، بر آن تاسف مخور و جزع مکن . همتت در آن باشد که پس ‍ از مرگ ، به آن خواهى رسید.

اما بعد، تو بر اجل و سر آمدت پیشى نمى گیرى و آنچه روزى تو نیست ، قسمت تو نمى شود. بدان ، دنیا دو روز است ؛ روزى به سود تو و روزى به زیانت . دنیا خانه متغیر و پر تحولى است .
با چهره اى باز در مجلس خود با مردم رو به رو شو ... بدان ، آنچه تو را به خدا نزدیک مى کند، از دوزخ دور مى نماید، و آنچه تو را از خدا دور مى کند، به آتش نزدیک مى نماید.

امام در سخنانى که براى عبدالله مى نوشت ، دنیا را برایش کوچک و آخرت را بزرگ و شکوهمند مى نمود. او را به زرق و روزى مقدر دعوت مى کرد و از حرص و آز باز مى داشت . تا شاید چشمها و قلب طالب زر و سیم و کنیز و غلامش را آرام کند و بر جاده اعتدال به حرکت آورد.
و عبدالله چنین بود تا آن جا که ملاحظه کرد ستاره اقبال حکومت پسرعمویش ، در پى تفرقه و تشتت مردم عراق ، رو به افول مى رود و چنگ و دندان حرامیان شام ، نوید پیروزى معاویه را مى دهد. او دریافته بود، یاران امام پراکنده شده ، شامیان قدرت یافته ، بزودى امام تنها و بى یاور خواهد ماند.
شاید عدم حضورش در راس سپاهى که از بصره براى حرکت به سوى شام فرستاد نیز نشانى باشد از تردیدش در باقى ماندن در جبهه حق ؛ چنانکه طه حسین حدس زده است .


شک نیست عبدالله بن عباس از سیاستمداران روشن بین و زیرک عصر خودش بوده است و کارش را بر اساس تدبیر، آینده نگرى و رعایت جوانب انجام مى داده است . از این رو، حدس این دانشمند مصرى نیز قابل تامل است .
ما فارغ از ریشه یابى حوادث پیش از وقوع موضوع بحثمان ، سراغ رنجى مى رویم که عبدالله بن عباس در گیر و دار جنگهاى داخلى - که بر امام على علیه السلام تحمیل شده بود - بر او روا داشت و غمى پایان ناپذیر بر قلب امامش و زخمى جبران ناپذیر بر پیکر جامعه اسلامى فرود آورد.


زمینه این واقعه ، از آن جا آغاز شد که ابوالاسود دوئلى ، یکى از اصحاب امیرالمومنین در بصره ، به امام گزارش نوشت که ابن عباس در اموال بیت المال حیف و میل شخصى روا مى دارد و سنت اسلامى را رعایت نمى کند.
کارگزار و پسرعمویت بى آگاهى تو، آنچه را زیر دست دارد، مى خورد و مرا نرسد که این راز از تو پوشیده دارم ...
امام با خواندن نامه ابوالاسود، بدون درنگ و مماشات ، ضمن تحسین وى از ارسال گزارش ، به پسرعمویش ابن عباس نوشت :
اما بعد، من چیزى از تو شنیده ام که اگر چنان باشد، پروردگارت را به خشم آورده ، امانت خود را بر باد داده ، از امامت نافرمانى کرده و بر مسلمانان خیانت ورزیده اى ... حساب خود را براى من بفرست و بدان که حسابخواهى خداوند، سخت تر از حسابخواهى مردم است .

ابن عباس در جواب امام ، بدون توجه به امر امام که خواستار فرستادن صورت حساب هزینه بیت المال بصره بود. با غرور و بى توجهى ، به مجامله نوشت :
اما بعد، آنچه به تو رسید (گزارش ) باطل است و من آنچه را زیردست دارم ، نیک نگاه مى دارم . پس سخنان کسانى را که بر گمان چیزى مى نویسند، باور مکن .

این نامه چنانکه پیداست ، متهم را تبرئه نمى کند و امام را خشنود نمى کند؛ چرا که براى رد اتهام ، دلیل و نشانه اى قابل قبول ، اقامه نشده است .
افزون بر آن ، او شیوه على علیه السلام را در سختگیرى درباره اموال بیت المال مى دانست و با عدالت على علیه السلام آشنا بود، و چاره اى جز رد اتهام به شکل صحیح نداشت ؛ اما با این حال ، چنین نکرد و امام در نامه اى دیگر به وى نوشت :
اما بعد، من تو را رها نخواهم کرد؛ مگر آن که مرا آگاه کنى چه اندازه جزیه گرفته و از کجا گرفته اى ، و آنچه را خرج کرده اى ، به چه مصرف رسانده اى ...


در پى این نامه ، ابن عباس دریافت امام از حقوق مسلمین نخواهد گذشت و حساب و کتاب او دقیق و گریزناپذیر است ؛ نتیجه حسابرسى معلوم بود و عبدالله نیک مى دانست امامش در بازگرداندن اموال بیت المال و مجازاتش ، اندکى تردید نخواهد کرد. او بر خلاف انتظارى که از چنین شخصیتى مى رفت ، بدون آن که به فرمان امام گردن نهد یا به کوفه رفته و امام را ملاقات کند، کار حکومت را رها کرده و حتى به رسم معمول نیز عمل نکرده ، کناره گیرى خود را در قالب استعفا به امام گزارش ننمود. کارش ‍ را گذاشت و از شهر بیرون رفت ، و چون مى دانست مردم بصره نخواهند گذاشت اموال به ناحق برداشته بیت المال را از بصره بیرون ببرد، دست به حیله اى زد. وى از دایى هایش در قوم بنى هلال خواست او را محافظت کنند تا به سلامت از شهر خارج شود. آنان به تعصب جاهلیت عدول کرده ، راه روشن اسلام را فرو گذاشته ، اموال خزانه بیت المال بصره را که طبق نقل برخى مورخان ، شش میلیون درهم بود، در کیسه هاى بزرگ ابن عباس ‍ ریخته ، با شمشیر برهنه حفاظت کردند تا از بصره به سلامت سوى مکه ببرد. و عجب از چنین مردمى که نسبت خویش را، آگاهانه بر غارت بیت المال توسط والى ، برترى دادند و چشم بسته تابع عصبیت قومى شدند، و خواهرزاده متمرد و غارتگر خود را در امان گرفته ، از چنگ مردم رهانیدند.



او در پناه خالوهاى خود پیش رفت و در مکه آرمید. انتخاب شهر مکه براى محل سکونت جدیدش نیز خالى از سیاست نبود. او به شهرى که حرم امن بود، رفت تا بتواند در سایه حرمت مکه ، اموال یتیمان ، بیوه زنان و مجاهدان بصره را صرف عیش و نوش ، و دمسازى با کنیز و غلام نماید. و چه کوتاه فکر بود که از حرم امن الهى ، چنین استفاده اى گستاخانه کرد و بى حیایى را در مقابل خداوند نیز دامن زد. و چقدر فعلش با عملش فاصله داشت ؛ آن جا که حساب خدا را پشت سر انداخت و امام حقیقت خواه را رها کرد و اموال مردم را مخصوص خود گرداند. و چقدر براى ما عبرت آفرین و آموزنده است که چنین صحنه هایى از بزرگان دین و روساى قوم و نخبگان اصحاب مشاهده مى کنیم . راستى ابن عباس در حساسترین لحظه تاریخ اسلام ، جبهه حق را خالى مى گذاشت و از بار تعهد و مسوولیت شانه خالى مى کرد، و علاوه بر آن ، دست به عملى چنین آشکار علیه حکم اسلام که خودش مجتهد و عالم برجسته آن بود، زد.



گمان مى رود، او دریافته بود که جبهه امیرالمومنین على علیه السلام گرچه حق است و خودش در کنار امام ، در آن شرکت فعال داشته و بازوى حکومت پسر عمویش به حساب مى آمده است ، اما حوادث روزگار، چنین خواسته است که شکست بخورد ... او که در کنار حق ، چشم طمعى هم به مال دنیا، کنیز، غلام و زر و زیور و زور داشت ، نمى خواست تا آخرش ‍ شریک غم امام باشد. و در حقیقت ، او حسابرسى بیت المال را که امرى معمول بود، بهانه کرد تا از کسى که بیشتر از هر کسى ، به حق بودنش اطلاع داشت ، فاصله بگیرد. چنانکه نخواست از دشمنش معاویه هم کمکى بخواهد و چیزى بگیرد. لذا اموال بیت المال را که زیر دستش بود، غارت کرد و به مکه رفت تا از هر دو طرف دور باشد.


همچنین او مى دانست که معاویه مرد خدا نیست ؛ بلکه مرد زد و بندهاى سیاسى است و در آینده ، او را از اموال بصره بازخواست نخواهد کرد.
امام چون از خروج ابن عباس و غارت بیت المال بصره با خبر شد، نامه اى به سویش روانه کرد؛ نامه اى که سراسر درد و اندوه حاکمى مظلوم و تنها را تداعى مى کرد. جمله جمله این نامه ، برخاسته از موقعیت و وضعیت حکومت امام ، و غربت و مظلومیت و در عین حال ، شکوه و استوارى شگفتى آفرین اوست . امامى که از سوى نزدیکترین یارانش ، امین اسرارش و پسرعمویش ، درگیر و دار سخت ترین حوادث کمرشکن روزگار، تیر زهرآگین خورده است . امامى که تنها در کوفه مانده است و گویا، یاراى دست اندازى بر اموال به یغما رفته بصریان را ندارد. امامى که از پرده درى نخبه خواص روزگارش ، آهى آتشین سر مى دهد و چنین مى نویسد:
اما بعد، همانا که من ترا در امانت خود شریک خویش گردانیدم ، و چون پیراهن خویشتن و محرم راز خود به خود نزدیک ساختم ، و هیچ یک از خویشاوندان را در همگامى و همکارى با خود و اداى اموال مردم به امانت ، از تو درستکارتر نمى شناختم . اما همین که دیدى ، روزگار با برادرزاده ات سخت گرفته ، و دشمن با او بر سر پیکار است ، و مال مردمان را تباه مى سازند و این امت سرگشته و بى پشتیبان شده است ، از پسر عم خود روى برتافتى و با گروهى که از او جدا شدند، از او جدا شدى و جانب بداندیشان گرفتى و او را بى یاور نمودى و از یارى او دست کشیدى و با کژروان ناراست زى ، به او خیانت ورزیدى .



نه ، در ناسازیهاى روزگار، با عموزاده خود یارى کردى و نه وظیفه امانت بجاى آوردى . گویى در تلاش خویش ، خداى را نادیده گرفتى . گویى دلیلى روشن از جانب پروردگار ندارى و گویى تاکنون با این امت ، نیرنگ مى باخته اى تا بر مال و منالشان دست یابى . و بر آن بوده اى تا از راه فریب ، اموالشان را به یغما برى . پس آن گاه که در خیانت به ملت سرپنجه شدى و بازوى توانا یافتى ، دمى از حمله درنگ نکردى و به شتاب از کمین برجستى و چندان که توانستى ، اموال آنان را که براى بیوه زنان و نورسیدگان بى پدر اندوخته بودند ربودى ، آن سان که گرگ چالاک ، بزغاله خسته و درهم شکسته را مى رباید.


سپس آن مال را، با دلى شاد به حجاز بردى ، بى آن که فرا چنگ آوردن آن را گناه دانى و از آن کار باک داشته باشى .
تف بر تو باد! گویى میراثى که از پدر و مادر به تو رسیده بود، به شتاب براى خاندان خود مى بردى .
سبحان الله ! آیا روز بازگشت را باور ندارى ؟ یا از روز شمار نمى ترسى ؟ هان ! اى که نزد ما روزى در شمار صاحبنظران بودى ! چگونه چنین آسان آشامیدنى و خوردنى را به گوارایى فرو مى دهى ؛ در حالى که مى دانى به حرام مى خورى و به حرام مى آشامى . و چگونه از اموال یتیمان و درویشان و گرویدگان و باز کوشان در راه حق ، که خداى آن اموال ، را به آنان غنیمت داده است ، و این جهان را به دست آنان نگاهداشته ، کنیزان خریدارى مى کنى و زنان به نکاح در مى آورى ؟


پس ، از خداى بترس و مال مردمان باز پس ده که اگر چنین نکنى و خداى مرا بر تو دست دهد، ترا به کیفر برسانم و از کیفر تو به این کارها که گفتم ، نزد خداى معذور باشم و همانا ترا به شمشیرى گردن زنم که هیچ کس را با آن نکشته ام ؛ مگر که نگونسار به آتش اندر افتاده است .
به خداى سوگند که اگر حسن و حسین ، این که تو کردى ، کرده بودند، تا حق مردم را از آنان باز نمى ستاندم و ناروایى که از ستم آنان رفته بود، جبران نمى کردم ، نه در اراده استوارم دست مى یافتند، نه با ایشان از سر مهر گرایش ‍ داشتم .


به خداى پروردگار جهانیان سوگند، اگر آنچه از اموال مردم را که به حلال گرفته باشى ، به من واگذارى ، تا کسان خویش را به ارث گذارم ، مرا شادمان نخواهد کرد.
پس اینک تا مهلتى باقى است ، چشم معنا بگشادى و چنین پندار که گویى به پایان زندگى رسیده اى و به خاکت سپرده اند و کردار تو در جایى به تو عرضه شده است که در آن جا، ستمکار به حسرت مى خروشد و تباه سازنده حقوق مردم ، آرزوى بازگشت به این جهان مى کند؛ اما ولات حین مناص (آن هنگام ، هنگام گریز نیست ).
و ابن عباس پس از مطالعه نامه امام ، آن گاه که رحل اقامت در مکه افکنده و در اولین روزهاى ورودش ، ضمن ولخرجیهایى که از پول بیت المال مى کرد، سه کنیز سفید پوست گرفته بود و با آنان ، روزگار به عشرت مى گذراند، در جواب نامه امام نوشت :
اما بعد، نامه تو به من رسید و دانستم که آنچه من از مال بصره برداشته ام ، بسیار بر تو گران آمده به جان خودم که
حق من از بیت المال ، بسیار بیش از آن است که برداشته ام . والسلام .
ابن عباس در این نامه ، چون نامه هاى قبلى اش ، حقى را اثبات و گناهى را پاک نمى کند؛ بلکه بر خطایش ، غبارى مى افکند و بر همه گذشته اش پشت پا مى زند. گویى خاطره جنگهاى جمل ، صفین و نهروان را در حافظه ندارد.
ما پایان بخش این مجادله حق و باطل را کلام آخرین امام در جواب نامه ابن عباس قرار مى دهیم . تا از زبان امیرالمومنین ، تعجب و حسرت بر چنین عقیده اى را، آن هم از پسرعموى رسول خدا و عالمى آشنا به کتاب خدا و سنت رسول و استاندارش در بصره بشنویم . شاید که خود از چنین حوادثى پند گیریم و با هوشیارى و تحلیل درست وقایع ، امام و رهبر خود را در ظاهر و باطن ، و سختى و دشواریهاى پیچیده روزگار، پیروى کنیم .


اما بعد شگفت ترین شگفتیها این است که نفس تو بر تو آراسته است که
حق تو بر بیت المال مسلمانان ، بیش از حق هر مسلمان دیگر است . اگر این ادعاى بیجا و آرزوى باطل ، ترا از گناه باز مى داشت ، البته کامیاب مى شدى .
خدا عمرت دهد که بسیار دورى . آگهى یافته ام که در مکه منزل گزیده و رحل اقامت افکنده اى ، کنیزکان زاده مدینه و طائف را خریده ، نور چشم خود کرده اى ، و بهاى آنان را از پول دیگران داده اى . به خداى سوگند که دوست ندارم آنچه تو از مال مردم برداشته اى ، حلال از مال من باشد و آن را به میراث گذارم ؛ پس چگونه ممکن است از این که با خوردن این مال حرام ، خوشى مى نمایى ، در شگفت نباشم .
بهوش باش و کمى خود را نگاهدار که اینک به جایى رسیده اى که فریب خورده ، بانگ حسرت بر مى دارد و گناهکار آرزوى توبه مى کند، و ستمگر خواستار بازگشتن مى شود، و دیگر راه بازگشت نیست .



خواص و لحظه هاى تاریخ ساز- نشر قدر ولایت

 

http://www.irdc.ir/fa/content/8727/default.aspx

 

یا علی مدد


 
comment نظرات ()
 
ان تقوموا لله مثنی و ثلث ورباع ثم تتفکروا....
نویسنده : مهاجر - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 نسبت به دوستان طلبه هم توصیه مى کنم : بعداز خودسازى زیاد فکر کنند در تمام امور بیندیشند واز روى تفکر واندیشه چیزى را بپذیرند. زیرا تعبدیات زیاد کارساز نیست . و دوامى ندارد.تفکر منشاءاثراست واین اثر حتى در تتبع هم نیست . چرا که با حفظ تمام کتب رفع شک و شبه نمى شود.اما با تفکراین کار مى شود.در خاتمه از خدوند متعال مى خواهم به همه ما توفیق دهد که عالمان عامل باشیم . و به ما حسن عاقبت عنایت کند. من نسبت به شما دعا مى کنم که خداوند شما را موفق کند که همواره در پى رضاى او باشید. و توفیقات الهى نصیب شما گردد.

آیت الله بهاءالدینی

http://www.tebyan.net/Hawzah/Ethics_Morality/2010/6/10/124468.html

یا علی مدد


 
comment نظرات ()
 
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم ...
نویسنده : مهاجر - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهداءوالصدیقین

روحی لِروحِکَ الفداء وَ نَفسی لِنَفسِکَ الوِقاء یا اباالحسن، إن کُنتَ فِی خَیرٍ کنتُ معَک، وَ إن کُنتَ فِی شَرٍّ کنتُ معَک

(*) محمد دشتی، فرهنگ سخنان فاطمه زهرا(س)، حدیث 75، و علامه حائری مازندارنی، کوکب الدری، ج1، ص196

حقا که تو از سلاله فاطمه ای
با خنده خود به درد ما خاتمه ای

زیباتر از این نام ندیدم به جهان
سیدعلی حسینی خامنه ای

 

Vilayah

یا علی مدد

 


 
comment نظرات ()
 
بهترین اوقات برای توبه
نویسنده : مهاجر - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ساعت عبادت و دعا

در طول ساعات شبانه روز ، ساعات خاصّى به عنوان بهترین ساعات استغفار ، و در طول هفته ، شب و روز خاصّى به عنوان برترین روزها براى طلب آمرزش از خداوند و در طول سال ، ماه هاى خاصّى به عنوان بهترین ماه براى استغفار و عذرخواهى از پروردگار ، یاد شده اند که باید غنیمت شمرده شوند .

اگر این اوقات را دوران طلایى عمر انسان بنامیم ، با توجّه به آثار گرانبهایى که این عمل  مبارک دارد ، سخن گزافى نگفته ایم . بلکه گفتار زیبایى است که ریشه در قرآن و کلمات نورانى پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام)دارد . و کسى که طالب کمال و معنویّت و در جستجوى کیمیاى سعادت است باید از این فرصت هاى طلایى ، استفاده کند و دل و جان خویش را بدان مزیّن سازد.

 

سحر هر شب

یکى از اوقاتى که استغفار در آن ، از ارزش والایى برخوردار است و آثار پر بارى را براى دین و دنیاى انسان به ارمغان مى آورد ، وقت سحر است . خداوند در تعریف از بندگان صالح خویش مى فرماید:

«کانُوا قلیلاً مِنَ اللَّیْلِ ما یَهْجَعُونَ * وَ بِالأَسْحارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ»(1) ؛ متّقین در دنیا چنین بودند که کمى از شب را مى خوابیدند ، و در سحرگاهان استغفار مى کردند. روش همه انبیا ، اوصیا و اولیاى خدا نیز بر این بوده که استغفار سحرگاه آنان ترک نگردد ،چون نیک در یافته بودند که هر کس به جایى رسیده است از بیدارى ثلث آخر شب و استغفار در سحر بوده است

امام صادق (علیه السلام) ، در حدیثى نورانى به جایگاه و تعداد استغفار در این ساعت ، اشاره مى کنند ، تا شیعیان و دوستانشان از برکات این ساعات محروم نگردند و از این فیض بزرگ بى بهره نباشند حضرتش مى فرمایند:

إِسْتَغْفِرِاللهَ فِى الوِتْرِ سَبْعینَ مَرَّةً .(2) در ( قنوت ) نماز وتر هفتاد مرتبه از خدا طلب آمرزش نما ،استغفار کـن . هنگامى که رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) براى مناجات با خدا در این ساعت برمى خاستند در قنوت نماز وتر خود هفتاد مرتبه به خداوند عرض مى کردند: « أَسْتَغْفِرُاللهَ رَبّى وَ أتُوبُ إِلَیْهِ » .(3) ؛ از پروردگارم طلب آمرزش مى کنم و به سوى او باز مى گردم .

هر کس بعد از نماز صبح هفتاد مرتبه از خدا آمرزش طلبیده و استغفار کند، خداوند او را مى بخشد اگر چه در آن روز بیش از هفتاد هزار گناه کند

بعد از نافله فجر

دوّمین ساعتى که در شبانه روز، براى استغفار و درخواست آمرزش از خداوند تعیین گشته است و از فضایل بالایى برخوردار است، بعد از نافله فجر و قبل از نماز صبح است .

پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) ، استغفارى را براى این ساعت ذکر کرده و برکات فراوانى را براى آن بیان مى نمایند :

کسى که در این ساعت استغفار کند ، خداوند تمام گناهانش را مى آمرزد ، اگر چه گناهانش آسمان ها و زمین هاى هفتگانه را پر کرده باشد و به سنگینى کوه ها و تعداد قطرات باران و به عدد آنچه در دشت و دریا است ، باشد . و به همین اندازه برایش حسنات نوشته مى شود.و هر بنده اى که در شب یا روزى که این استغفار را تلاوت مى کند بمیرد ، داخل بهشت مى گردد ، و هیچ گاه فقیر نمى شود.(1)

دعا
بعد از نماز صبح

سوّمین ساعتى که در طول شبانه روز به استغفار در آن سفارش اکید شده است ، هر روز بعد از نماز صبح است . براى استغفار در این ساعت ، آثار پر بارى ذکر شده است .

امام باقر (علیه السلام) در سخنى زیبا مى فرمایند :

هر کس بعد از نماز صبح هفتاد مرتبه از خدا آمرزش طلبیده و استغفار کند ، خداوند او را مى بخشد اگر چه در آن روز بیش از هفتاد هزار گناه کند!(5)

 

بعد از نماز عصر

چهارمین زمانى که در طول شبانه روز ، براى استغفار و عذرخواهى از خداوند، تعیین شده است و ثواب زیادى براى آن ذکر گردیده است ، بعد از نماز عصر است که داراى برکات فراوانى است .

امام صادق (علیه السلام) در فضیلت استغفار در این ساعت مى فرمایند:

هر کس بعد از نماز عصر ، هفتاد مرتبه استغفار کند و از خدا آمرزش طلبد ، خدا در آن روز هفتصد گناه او را مى آمرزد ، و اگر خودش گناهى نداشته باشد ، گناه پدرش را مى آمرزد ، و اگر پدرش هم گناهى نکرده باشد ، گناه مادرش را مى آمرزد و چنانچه مادرش هم بى گناه باشد ، گناه برادرش را مى بخشد  و اگر برادرش هم گناهى نداشته باشد ، خدا گناه خواهرش را مى بخشد و اگر براى خواهرش هم گناهى نباشد ، گناه سایر اقوام و بستگانش را ، هر کدام که نزدیکتر به او باشند و گناهى داشته باشند مى آمرزد .(6)

کسى که بعداز نافله فجر استغفار کند ، خداوند تمام گناهانش را مى آمرزد ، اگر چه گناهانش آسمان ها و زمین هاى هفتگانه را پر کرده باشد و به سنگینى کوه ها و تعداد قطرات باران و به عدد آنچه در دشت و دریا است، باشد

هنگام خواب

پنجمین وقتى که نسبت به استغفار در آن سفارش شده و از عوامل ریزش گناهان ، همچون افتادن برگ درختان ، شمرده شده است هنگام خواب است .

امام صادق (علیه السلام) در اهمیّت توجّه به خدا و طلب آمرزش از آن ذات مهربان در این ساعت مى فرمایند: اگر کسى هنگامى که براى استراحت و خوابیدن ، به بستر مى رود صد مرتبه بگوید: «لاْ إِلـهَ إِلاَّ اللهَ » خدا خانه اى در بهشت برایش بنا مى کند . و اگر صد مرتبه از خدا آمرزش طلبیده و استغفار کند ، گناهانش مى ریزد همان گونه که برگ هاى درخت مى ریزد .(7)

دعا
بعد از گفتن تسبیح حضرت زهرا (علیها السلام)

ششمین ساعتى که در شبانه روز ، براى استغفار مطلوب دانسته شده و بدان تأکید شده است ، بعد از گفتن تسبیح حضرت زهرا (علیها السلام)است که مایه ریزش گناه و دست یافتن به برکات استغفار است .

محمّد بن مسلم گوید: امام باقر (علیه السلام) فرمودند:

هر کس تسبیح حضرت فاطمه (علیها السلام) را گوید و سپس استغفار کند ، تمام گناهانش آمرزیده مى شود . این تسبیح در زبان صد تسبیح ، و در میزان هزار تسبیح به حساب مى آید ، شیطان را دور مى سازد و خداى رحمان را خشنود مى کند.(8)

 

بعد از نماز واجب

هفتمین موردى که به استغفار در آن سفارش شده است و عامل ریزش همه گناهان به حساب آمده ، بعد از هر نماز واجب است.

امام باقر (علیه السلام) مى فرمایند:

هر کس بعد از نماز واجب ، قبل از آن که از حال نماز خارج شده و پایش را تکان دهد سه مرتبه بگوید:

« أَسْتَغْفِرُاللهَ الَّذى لا إِلـهَ إِلاّ هُو الْحَىُّ الْقَیُّومُ ذُوالجَلالِ وَ الإِکرامِ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ ».(9) خداوند همه گناهانش را مى بخشد ، اگر چه به اندازه کف دریا باشد.

انبیاى عظام الهى (علیهم السلام) با این که داراى مقام استجابت دعا بودند ولى اگر از آن ها تقاضاى دعایى مى شد به شب جمعه و سحر آن موکول مى کردند

سحر شب جمعه

علاوه بر ساعات شبانه روز ، در طول هفته نیز به استغفار در شب و روز خاصّى سفارش و تأکید شده است که شایسته دقّت و بهره جستن هستند. مهمترین شبى که در طول هفته به استغفار در آن سفارش شده است ، شب جمعه و مخصوصاً سحر آن است .

صرف نظر از آیات و روایاتى که براى بیدارى در ثلث آخر شب و استغفار در سحر آثار پر بارى نقل مى کند و بیانگر مواظبت تامِّ انبیا ، اوصیا و اولیاى خدا ، نسبت به استغفار در سحرگاهان است در روایات براى شب جمعه و بیدارى در سحر آن ، ارزش و بهاى مضاعفى ذکر شده است و تأکید بیش از حدّى ، نسبت به بیدارى و مناجات با حقّو طلب آمرزش از خداوند ، در این شب دیده مى شود.(10)

انبیاى عظام الهى (علیهم السلام) با این که داراى مقام استجابت دعا بودند ولى اگر از آنها تقاضاى دعایى مى شد به شب جمعه و سحر آن موکول مى کردند .

عبادت، دعا، سنا، حمد، ستایش
صبح جمعه ، قبل از نماز صبح

دوّمین زمانى که در طول هفته ، براى استغفار در آن ثواب خاصّى در نظر گرفته شده است و برکاتى را متوجّه انسان مى سازد ، روز جمعه بعد از دو رکعت نافله فجر و قبل از نماز صبح است .

ابى حمزه گوید: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم مى فرمودند:

هر کس بعد از دو رکعت نافله اى که قبل از نماز صبح در روز جمعه مى خواند، صد مرتبه بگوید: سُبْحانَ رَبّى وَ بِحَمْدِهِ وَ أَسْتَغْفِرُ رَبّى وَ أتُوبُ إِلَیْهِ . خداوند منزلى در بهشت ، براى او بنا مى کند.

 

عصر جمعه

سوّمین وقتى که در طول هفته از ارزش خاصّى برخوردار است و به استغفار در آن سفارش اکید شده است ، عصر جمعه است. از روایات زیادى استفاده مى شود که روز جمعه همچون شب جمعه ، داراى فضیلت و شرافت است و امامان معصوم (علیهم السلام) شیعیان خویش را به دعاى در ساعات آن دعوت کرده اند و یکى از اوقات استجابت دعا ، عصر جمعه شمرده شده است .

 

منبع : تجربه شیرین ندامت، محمد حسین یوسفی

فرآوری فاطمه محمدی_گروه دین واندیشه تبیان

 


 

 

پی نوشت :

1 ـ سوره الذّاریات ، آیه 17 ـ 18 .

2 ـ کافى ، ج 3 ، ص 450 ; من لایحضر الفقیه ، ج 6 ، ص 489 .

3 ـ مستدرک الوسائل ، ج 6 ، ص 361 .

4 ـ بحارالأنوار ، ج 84 ، ص 326 .

5 ـ بحارالأنوار ، ج 80 ، ص 111 .

6 ـ وسائل الشّیعه ، ج 6 ، ص 482 .

7 ـ وسائل الشّیعه ، ج 6 ، ص 449 .

8 ـ وسائل الشّیعه ، ج 6 ، ص 442 .

9 ـ کافى ، ج 2 ، ص 521 .

10 ـ بحارالأنوار، ج 87 ، ص 18 .

http://www.tebyan.net/Religion_Thoughts/MuslimEthics/Articles/2010/5/31/125695.html

یا علی مدد

 


 
comment نظرات ()
 
لَیْسَ مِنْ حُبِّ الدُّنْیَا ...
نویسنده : مهاجر - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩
 

بسم الله الرحمن الرحیم

نیازهای زندگی
پیامبر خدا (صلی الله علیه و‌آله):
لَیْسَ مِنْ حُبِّ الدُّنْیَا طَلَبُ مَا یُصْلِحُکَ.
جستن آنچه مایۀ سامان [زندگی] تو ست، نشانۀ دنیادوستی نیست.

To seek for whatever is the source of betterment of you [r life], is not marked as mammonism.
کنزالعمّال: ح5339
یا علی مدد

 
comment نظرات ()
 
رد تکامل تدریجی داروین
نویسنده : مهاجر - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩
 

بسم الله الرحمن الرحیم

رد تکامل تدریجی داروین

یکی از مهم‌ترین ویژگیهای خلقت الهی این است که خداوند، جهان را از مادۀ از قبل موجود نیافریده است. وقتی از امام باقر (علیه السلام) پرسیدند: «آیا خداوند شیء را از شیء می‌آفریند یا از لاشیء؟» امام در پاسخ می‌فرمایند:
خَلَقَ الشَّیْءَ لا مِنْ شَیْءٍ کانَ قَبْلَهُ.
خداوند شیئی را آفریده است (اما) نه از چیزی که قبل از آن وجود داشته باشد.

در این پرسش و پاسخ، سه فرض برای خلقت نخستین مطرح شده است:
الف) آفرینش «مِن شیء»، یعنی از مادۀ اوّلیۀ از قبل موجود و ازلی؛
ب) آفرینش «مِن لا شیء»، یعنی عدمْ وجود شده است؛
ج) آفرینش «لا من شیء»، یعنی بدون مادۀ اوّلیه و ازلی.

آفرینش نوع اول، ساختن چیزی از چیز دیگر است؛ مانند ساختن میز از چوب. این نوع آفرینش در میان مخلوقات نیز مشاهده می‌شود. آفرینش نوع دوم، امری محال است زیرا اگر عدمْ وجود شود، اجتماع نقیضین پیش می‌آید. در آفرینش نوع سوم، هر نوع مادۀ قبلی انکار می‌شود، خواه این مادۀ قبلی، وجود باشد یا عدم. این نوع آفرینش، تنها به خداوند اختصاص دارد. امام رضا (علیه السلام) می‌فرمایند:
إِنَّ کُلَّ صانِعِ شَیْءٍ فَمِنْ شَیْءٍ صَنَعَ وَاللهُ الْخالِقُ اللَّطیفُ الْجَلیلُ، خَلَقَ وَصَنَعَ لا مِنْ شَیْءٍ.
به درستی که سازندۀ چیزی، آن را از چیزی دیگر می‌سازد، در حالی که خداوندِ آفریننده، لطیف و جلیل، آفرید و ساخت؛ اما نه از شیئی دیگر.

امام صادق (علیه السلام) سه گونه فعل را به خداوند اختصاص داده است: آفرینش چیزی «لا من شیء»، تبدیل جوهری به جوهر دیگر و نابود کردن شیء موجود:
لا یُکوِّنُ الشیءَ لا مِن شَیءٍ إلّا اللهُ وَلا یَنقُلُ الشیءَ مِن جَوهَریّتِه إلی جَوهَرٍ آخَرَ إلاّ اللهُ ولا یَنقُلُ الشَّیءَ‌ مِن الوُجودِ إلَی الْعَدَمِ إلاّ اللهُ.
جز خدا کسی چیزی را از عدم ایجاد نمی‌کند، کسی جز خدا، شیئی را از جوهریتش به جوهر دیگر منتقل نمی‌کند و کسی جز خدا چیزی را از وجود به عدم نمی‌برد.

ویژگی بعدی خلقت الهی بدون الگو بودن آن است، بدین معنا که خدای متعال بدون صورتِ از پیش موجود، جهان را آفرید. بدین‌ ترتیب، نمی‌توان پیشینۀ آفرینش را مادة المواد ازلی و یا مثال و الگوی ازلی دانست. به دیگر سخن، آفرینش الهی هم از لحاظ ماده و هم از لحاظ صورت، بدیع و جدید است. امام باقر (علیه السلام) در تفسیر آیۀ شریفۀ ﴿بَدیعُ السَّمٰواتِ وَالأرْضِ می‌فرمایند:
أیْ مُبْدِعُهُما وَمُنْشِئُهُما بِعِلْمِهِ، ابْتِداءً لا مِنْ شَیْءٍ وَلا عَلیٰ مِثالٍ سَبَقٍ.
یعنی او با علمش زمین و آسمانها را ایجاد کرد، نه اینکه آنها را از چیزی دیگر بیافریند و یا مثال و الگویی از پیش موجود باشد ]تا از آن کمک بگیرد[.

حضرت زهرا (علیها السلام) می‌فرمایند:
اِبتَدَعَ الأشیاءَ لا مِنْ شَیْءٍ کانَ قَبْلَها وَأنْشَأها بِلا اقْتِداءِ أمْثِلَةٍ اِمْتَثَلَها.
آغاز به (آفرینش) اشیا کرد، نه از شیئی که قبلاً موجود باشد و آنها را پدید آورد، بدون اقتدا به مثالهایی که از آنها سرمشق و الگو گرفته باشد.

خلیل نحوی می‌گوید: «بدع یعنی احداث چیزی که از هر جهت اول است و هیچ‌گونه سابقه‌ای ندارد

 

 

 (برداشت بنده از مجموعه این احادیث رد نظریه تکامل بود،برای تکمیل باید بیشتر مطالعه کنم)

برگرفته از درس دهم کلام1

یاعلی مدد


 
comment نظرات ()
 
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی×که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
نویسنده : مهاجر - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
 

بسم الله الرحمن الرحیم

در «بحار الانوار» طبع‌ حروفی‌، ج‌ 42، ص‌ 196 به‌ نقل‌ از «بصآئر الدّرجات‌» ص‌ 24 با سند متّصل‌ خود از بعضی‌ از اصحاب‌ أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ نقل‌ کرده‌ است‌ که‌:

عبدالرّحمن‌ بن‌ ملجم‌ مرادی‌ با جماعتی‌ از مسافرین‌ و وافدین‌ مصر در کوفه‌ وارد شد، و آنها را محمّد بن‌ أبی‌بکر (ره‌) فرستاده‌، و نامۀ معرّفی‌ آن‌ مسافرین‌ و وافدین‌ در دست‌ عبدالرّحمن‌ بود. چون‌ آن‌ حضرت‌ نامه‌ را قرائت‌ میکرد و مرورش‌ به‌ نام‌ عبدالرّحمن‌ بن‌ ملجم‌ افتاد، فرمود: تو عبدالرّحمانی‌؟ خدا لعنت‌ کند عبدالرّحمن‌ را! عرض‌ کرد: بلی‌ ای‌ امیر مؤمنان‌! من‌ عبدالرّحمن‌ هستم‌! سوگند بخدا ای‌ أمیرمؤمنان‌ من‌ تو را دوست‌ دارم‌!

حضرت‌ فرمود: سوگند بخدا که‌ مرا دوست‌ نداری‌! حضرت‌ این‌ عبارت‌ را سه‌ بار تکرار کرد.

ابن‌ ملجم‌ گفت‌: ای‌ امیر مؤمنان‌! من‌ سه‌ بار سوگند میخورم‌ که‌ تو را دوست‌ دارم‌؛ آیا تو هم‌ سه‌ مرتبه‌ سوگند یاد میکنی‌ که‌ من‌ تو را دوست‌ ندارم‌؟

حضرت‌ فرمود: وای‌ بر تو! خداوند ارواح‌ را دو هزار سال‌ قبل‌ از اجساد خلق‌ کرده‌ است‌، و قبل‌ از خلق‌ اجساد، ارواح‌ را در هوا مسکن‌ داده‌ است‌. آن‌ ارواحی‌ که‌ در آنجا با هم‌ آشنا بودند در دنیا هم‌ با هم‌ انس‌ و الفت‌ دارند، و آن‌ ارواحی‌ که‌ در آنجا از هم‌ بیگانه‌ بودند در اینجا هم‌ اختلاف‌ دارند؛ و روح‌ من‌ روح‌ تو را اصلاً نمی‌شناسد!

و چون‌ ابن‌ ملجم‌ بیرون‌ رفت‌ حضرت‌ فرمود: اگر دوست‌ دارید قاتل‌ مرا ببینید، او را ببینید. بعضی‌ از مردم‌ گفتند: آیا او را نمی‌کشی‌؟ یا آیا ما او را نکشیم‌؟ فرمود: سخن‌ از این‌ کلام‌ شما شگفت‌انگیزتر نیست‌؛ آیا شما مرا امر می‌کنید که‌ قاتل‌ خود را بکشم‌؟!

یا علی مدد


 
comment نظرات ()