آغازی بر یک پایان

قلب عالم امکان
نویسنده : مهاجر - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸
 

بسم الله خیرالاسماء

در کتاب کافی[6] در کتاب الحجة مرحوم کلینى از على بن ابراهیم از پدرش‏


ص 13

از حسن بن ابراهیم از یونس بن یعقوب روایت مى‏کند که: در نزد حضرت امام جعفر صادق علیه السلام جماعتى از اصحاب بودند که از آنجمله حمران بن اعین و محمّد بن نعمان و هشام بن سالم و طیّار و جماعتى که در میان آنان جوانى برومند بنام هشام بن حکم[7] بود.

حضرت به هشام بن حکم فرمودند اى هشام! آیا خبر مى‏دهى به ما از آن مناظره و مکالمه‏اى که بین تو و بین عمرو بن عبید واقع شد؟

هشام گفت: یابن رسول الله مقام و منزلت تو بالاتر از آنست که من در مقابل شما لب بگشایم، و مناظره خود را باز گویم، من از شما حیا مى‏کنم و در پیشگاه شما زبان من قادر به حرکت و سخن گفتن نیست.

حضرت فرمودند: زمانیکه شما را به کارى امر نمودیم باید بجا آورید!

بازگشت به فهرست

مناظره هشام بن حکم با عمرو بن عبید

هشام در این حال لب به سخن گشود و گفت داستان عَََمرو بن عُبید و جلوس او در مسجد بصره و گفتگوى او با مردم به من گوشزد شد، و بر من بسیار ناگوار آمد، براى ملاقات و مناظره با او حرکت نموده و به بصره وارد شدم.

روز جمعه بود به مسجد بصره درآمدم دیدم که حلقه وسیعى از جماعت مردم مجتمعند و در میان آنان عمرو بن عبید مشغول سخن گفتن است، مردم سئوال مى‏کنند و او جواب مى‏گوید.

عمرو بن عبید یک شمله سیاهى از پشم بر کمر خود بسته و شمله دیگرى را رداى خود نموده و سخت مشغول گفتگوست.

من از مردم تقاضا نمودم که راهى براى من باز کنند، تا خود را بدو رسانم، مردم راه دادند، من از میان انبوه جمعیت عبور نموده در آخر آنان نزدیک عمرو بن عبید دو زانو به زمین نشستم، سپس گفتم: اى مرد دانشمند! من مردى هستم غریب، مرا رخصت می‏دهى سئوالى بنمایم؟


ص 14

گفت‏ بلى

گفتم: آیا چشم دارى؟

گفت‏: اى فرزند این چه سئوالى است؟ تو می‏بینى من چشم دارم دیگر چگونه از آن سئوال می‏کنى؟

گفتم: مسئله من همین بود که سئوال کردم آیا پاسخ مى‏دهى؟

گفت:اى فرزند سئوال کن و اگر چه این سئوال تو احمقانه است!

گفتم: جواب مرا بگو

گفت: ‏سئوال کن

گفتم: آیا چشم دارى؟

گفت‏: بلى

گفتم: با چشمت چه می‏کنى؟

گفت‏: با آن رنگها و اشخاص را مى‏بینم

گفتم: آیا بینى دارى؟

گفت‏: بلى

گفتم: با بینی ‏ات چه می‏کنى؟

گفت: بوها را استشمام میکنم. گفتم آیا دهان دارى؟

گفت: بلى

گفتم: با دهانت چه می‏کنى؟

گفت: طعم و مزه غذاها را مى‏چشم

گفتم: آیا گوش دارى؟

گفت: بلى

گفتم: با گوش‏ات چه میکنى؟

گفت: صداها را گوشم مى‏شنوم

گفتم: آیا قوه ادراک و مغز مفکر دارى؟

گفت: بلى

گفتم: با آن چه می‏کنى؟

گفت: با آن هر چه را که از راه حواس بر من وارد شود تمیز می‏دهم

گفتم: آیا این حواس و اعضاء بى‏نیاز از مغز و قواى درّاکه نیستند؟


ص 15

گفت: نه

گفتم: چگونه نیازمند به مغز و قواى مفکره هستند، در حالیکه همه آنها صحیح و سالمند، عیب و نقصى در آنها نیست؟

گفت: اى فرزند این جوارح و حواس چون در واقعیّت چیزى را که ببینند یا بو کنند یا بچشند یا بشنوند شک بنمایند آنها را به مغز و قواى درّاکه معرفى مى‏کنند، و مغز است که صحیح را تشخیص مى‏دهد و بر آن تکیه مى‏کند و مشکوک را باطل نموده مطرود مى‏نماید!

هشام مى‏گوید: به او گفتم بنابراین خداوند قلب و مغز را براى رفع اشتباه حواس آفریده است؟

گفت: آرى

گفتم: براى انسان مغز لازم است و گرنه جوارح در اشتباه می‏مانند؟

گفت: آرى

گفتم: اى ابا مروان[8]

خداوند تبارک و تعالى جوارح و حواس انسان را مهمل نگذارده تا آنکه براى آنان امامى قرار داده که آنچه را که حواس به صحت تحویل دهند تصدیق کند و مواضع خطا را از صواب فرق گذارد، و بر واردات صحیح اعتماد و بر غیر صحیح مهر بطلان زند، چگونه این خلق را در حیرت و ضلال باقى گذارده، تمامى افراد انسان را در شک و اختلاف نگاهداشته و براى آنان امامى که رافع شبهه و شک آنان باشد و آنان را از حیرت و سرگردانى خارج کند معیّن نفرموده است؟

و براى مثل توئى در بدن تو براى حواس و جوارح تو امامى معیّن فرماید تا حیرت و شک را از حواس تو بردارد؟

هشام مى‏گوید: عمر بن عبید ساکت ‏شد و چیزى نگفت، سپس رو به من نموده گفت:

تو هشام بن حکم هستى؟

گفتم: نه

گفت: آیا از همنشینان او هستى؟

گفتم: نه‏


ص 16

گفت: پس از کجا آمده ‏اى و از کجا هستى؟

گفتم: من از اهل کوفه هستم گفت‏ بنابراین یقیناً خودت هشام هستى

سپس برخاست و مرا در آغوش خود گرفت و خود از جاى خود کنار رفته مرا بر سر جاى خود نشانید، و دیگر هیچ سخن نگفته در مقابل من سکوت اختیار نمود، تا من از آن مجلس برخاستم.

هشام مى‏گوید: حضرت صادق علیه السلام از بیان این طریق مناظره من بسیار خشنود شده و خندیدند و گفتند: اى هشام! چه کسى به تو تفهیم نموده اینطور مناظره نمائى؟

عرض کردم: اینطریق را از وجود مبارک شما یاد گرفته، و بر حسب موارد و مصادیق مختلف خود پیاده مى‏نمایم .

حضرت فرمودند: سوگند به خداى که این قسم از مناظره در صحف حضرت ابراهیم و موسى نوشته شده است[9]

چون امام حکم مغز و قلب عالم است لذا سرور و حزن او در جوارح و اعضاء او که یکایک مخلوقاتست اثر مى‏کند.

 

برگرفته از جلد اول امام شناسی حضرت علامه تهرانی


 
comment نظرات ()
 
وا غربتا ...
نویسنده : مهاجر - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸
 

بسم الله الرحمن الرحیم

استدلال‌ اهل‌ صفیّن‌ به‌ کشته‌ شدن‌ عمّار بن‌ یاسر بر حقّانیت‌ أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌

و نیز ابن ابى الحدید در شرح آورده است که: ابن نوح گفته است: و اعجبا من قوم - یعنى من اصحاب صفین - یعتریهم الشک فى امرهم فى مکان عمار، و لا یعتریهم الشک فى مکان على علیه السلام و یستدلون على ان الحق مع اهل العراق یکون عمار بین اظهرهم، و لا یعنون بمکان على، و یحذرون من قول النبى صلى الله علیه و آله: تقتلک الفئة الباغیة، و یرتاعون لذلک، و لا یرتاعون لقوله فى على علیه السلام: اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و لا لقوله: لا یحبک الا مؤمن، و لا یبغضک الا منافق.[234]

«اى چه امرى شگفت‏انگیز است از امر جماعتى (یعنى از اصحاب صفین و لشگریان امیر المؤمنین که با آنحضرت بر علیه معاویه مى‏جنگیدند) که چون عمار در میان آنها بود، و کشته شد، شک براى آنها پیدا شد که: این دلیل بر آن است که على بر حق است، و عمار در لشگریان على بود.و براى خود مقام و منزلت على شکى براى آنان پیدا نشد که: على بر حق است، و باید در برابر او فداکارى کرد!

و استدلال مى‏کنند که حق با اهل عراق است، نه اهل شام، چون عمار در میان اهل عراق است، و به وجود على در حقانیت لشکر عراق استدلال نمى‏نمایند.و از گفتار رسول خدا که به عمار گفت: تو را گروه ستمگر مى‏کشند، ترس دارند، و نگران مى‏شوند، و به گفتار رسول خدا درباره على که گفت: بار پروردگارا! ولایت آن که را داشته باشى، که او ولایت على را دارد، و دشمن باش با آن که على را دشمن دارد، نگران نمى‏شوند، و در ترس نمى‏آیند! و نیز به گفتار دیگر رسول خدا که به على فرمود: دوست ندارد تو را مگر مؤمن، و دشمن ندارد تو را مگر منافق، نیز در ترس نمى‏افتند و بر حذر نمى‏شوند».


ص 187

 

 

و نیز ابن ابى الحدید در شرح آورده است که: عمار بن یاسر با عمرو عاص، در روز صفین گفتگوئى داشتند.

عمار بن یاسر به عمرو عاص گفت: من تو را مطلع مى‏کنم که به چه علت‏با تو و با اصحاب تو جنگ مى‏کنم؟! رسول خدا به من امر کرد با ناکثین جنگ کنم (شکنندگان بیعت‏با على) و من جنگ کردم، و به من امر کرد تا با قاسطین جنگ کنم (متعدیان و متجاوزان) و شما آنها هستید! و اما مارقین (خارج شدگان از دین) پس نمى‏دانم آنها را ادراک مى‏کنم یا نه؟!

ایها الابتر الست تعلم ان رسول الله صلى الله علیه و آله قال: من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه؟ و انا مولى الله و رسوله، و على مولاى بعدهما. [235]

«اى ابتر (مقطوع الخیر و الرحمة) آیا نمى‏دانى که رسول خدا درباره على چنین فرمود؟! و من مولاى خدا و رسول خدا هستم، و بعد از آن دو، على مولاى من است‏».

 

برگرفته از جلد ٧ امام شناسی علامه تهرانی روحی له الفداء

 


 
comment نظرات ()
 
من کجا؟ یار کجا؟ طالع بیدار کجا؟
نویسنده : مهاجر - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
 
بسم الله الرحمن الرحیم
 

آیت الله ناصر مکارم شیرازی

سال‌ها رفت و دلم در تب و تاب است هنوز
نقش مستورى من نقش بر آب است هنوز
به طرب حمل مکن سرخى رویم که ز هجر
قلب آکنده ز غم دیده پر آب است هنوز

من کجا؟ یار کجا؟ طالع بیدار کجا؟
من اسیر غم او، بخت به خواب است هنوز


دامنش گیرم اگر لطف خدا یار شود
لیک افسوس که این قصه سراب است هنوز

سخت من طالب دیدار و تو غایب ز نظر
ز آتش هجر تو این قلب کباب است هنوز


همچو یک قطره آبیم به دریاى جهان
زندگى زودگذر، همچو حباب است هنوز

"ناصر" از عشق تو آموخت سخن گفتن را
زین سبب گفته او گوهر ناب است هنوز

 

۱۳۸۵/۰۶/۰۹

 
comment نظرات ()
 
لاجرم جزء سیاهىّ سپاه آمده‌ایم
نویسنده : مهاجر - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 
 
                                                                
آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی

بر در دوست به امید پناه آمده‌ایم
همره خیل غم و حسرت و آه آمده‌ایم

چون ندیدیم پناهى به همه مُلک جهان
لاجرم سوى رضا بهر پناه آمده‌ایم

از بیابان خطرخیز دیار ظلمات
تا به سرچشمه نور این همه راه آمده‌ایم

بهر دیدار چو بودیم تهى از حسنات
بر درش توبه کنان غرق گناه آمده‌ایم

چون نبودیم در این لشکر زوّار «امیر»
لاجرم جزء سیاهىّ سپاه آمده‌ایم

ما نداریم به جز «کوى رضا» بارگهى
به سر کوى تو با عشق و رضا آمده‌ایم

دست ما گیر و به مقصد برسان اى مولا!
لنگ لنگان به تعب نیمه‌ی راه آمده‌ایم!

تو در این مصر عزیزى و گدایانى چند
به تمنا به در خانه‌ی شاه آمده‌ایم

هر طرف کوس «فنا» مى‌زند آهنگ رحیل
ما به درگاه رضا بهر «بقا» آمده‌ایم

«ناصرم» خادم درگاه توأم اى محبوب
بینوائیم و پى برگ و نوا آمده‌ایم 
۱۳۸۸/۱۲/۰۲


 
comment نظرات ()
 
معرفه الله ...
نویسنده : مهاجر - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
 

بسم الله الرحمن الرحیم

مردی نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد و پرسید: بافضیلت‌ترین عمل کدام است؟ حضرت در پاسخ فرمود: «العلم بالله». سؤال‌کننده عرض کرد: ای فرستادۀ خدا، من از عمل می‌پرسم و شما از علم خبر می‌دهید؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «إنَّ قَلِیلَ الْعَمَلِ یَنْفَعُ مَعَ الْعِلْمِ وَ إِنَّ کَثِیرَ الْعَمَلِ لا یَنْفَعُ مَعَ الْجَهْلِ».

 

 

امام صادق (علیه السلام) دربارۀ شناخت خدا می‌فرماید:

اگر مردم فضیلت معرفت خدا را می‌دانستند، هرگز به شادیها و نعمتهای دنیوی که به دشمنانشان رسیده است، چشم نمی‌دوختند و دنیای آنها در نظرشان از چیزهایی که قدم بر آنها می‌نهند، کمتر جلوه‌گر می‌شد و در عوض از «معرفة الله» بهره‌مند می‌شدند و از آن لذت می‌بردند؛ همانند کسی که در باغهای بهشت با اولیاءالله همنشین است و آنجا در خوشی و لذت به سر می‌برد. همانا «معرفة الله» انیس انسان در هر وحشت، مصاحب او در هر تنهایی، روشنایی در هر تاریکی، توانایی در هر گونه ناتوانی، و شفا و تندرستی از هر نوع بیماری است.

یا علی مدد


 
comment نظرات ()