آغازی بر یک پایان

 
نویسنده : مهاجر - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥
 

بسم رب المهدی

سلام بر آقای غريبم

به همه بايد سربزنی تا به تو سر بزنند. الا تو که هميشه خودت می آيی . بی خبر می آيی و کاش هيچ وقت نروی.

تمام سر مشغوليها روزی تمام می شود و بايد روزی تنها سفرکنی . تنها . تنهای تنها ! جز يار حقيقی که اگر دنبالش بوده باشی دنبالت هست واگرنبده باشی ... نمی دانم .

آه که چقدر دلم برای رفقايم تنگ شده. چقدر نعمت بودند و نمی دانستم . وقتی گير کنی جايی که همه حرفها از دنيا ودر دنياست . وديدها بالتر نمی رود. ولی روحی که برای دنيا ساخته نشده چقدر در اين قفس تنگ بهانه می گيرد.بهانه همه رفقايی که چند قدم آنسو تر را می ديدند. وتو چه کفران نعمتی کردی که اينجور اسير دنياورفقايش شدی . اينجا بازهم بچه مذهبی (شايد) هست.اما از آن نوعی که با عقل مصلحت انديش عشق ناتمام تورا تحليل فلسفی می کند که کاش فلسفه بود که فلسفه هم نيست ...

وتوباز به همان خانه اول رسيده ای . تنهايی . وشايد اين تنهايی برای تو مقدر است . وتو چرا نمی خواهی اين را باور کنی ؟

فقير وخسته به درگاهت آمدم رحمی            که جز ولای توام نيست هيچ دستاويز

دراين گرداب امتحانات ! دراين طوفان نفسانی دنيا! تو ديگر تنهايم نگذار.

سکوت وتنهايی ... وتنهايی و تنهايی وتنهايی ...

يا علی مدد


 
comment نظرات ()